آن هنگام که تو را طلب می کنم و می نويسم

قلم در انگشتانم به گل سرخی بدل می شود...

زن مجنونی چون من نمی تواند جامه ی آرامش بپوشد

و دگمه های مرواريد جامه را ببندد

و برهنه پای در جمع کوليان ظاهر شود!

زن نادانی مثل من، شاعری ياغی مثل تو را دوست خواهد داشت!

شاعری که غرور کودکان را با خود دارد و خيانت و دروغ را...

هنگامی که نامت را می نويسم کاغذهايم مرا غافلگير می کنند

و آب اقيانوس ها از آن ها سرريز می شود

و مرغان سپيد بر فرازشان بال می گشابند...

هنگامی که نامت را می نويسم

مداد پاک کنم مشتعل می شود و بر ميزم باران می بارد...

در سبد برگ های باطله شکوفه می شکفد

و گنجشکان و پروانه های رنگ رنگ به پرواز در می آيند...

وقتی نوشته هايم را پاره می کنم

پاره هايش به شکسته های آينه يی می مانند

تو گويی ماه بر نوشته های من شکسته است!

مرا بياموز که چه گونه از تو بنويسم و چه گونه تو را از ياد ببرم!         غاده السمان

                         

 

/ 8 نظر / 3 بازدید
amir

سلام...واقعا زيبا بود....تا حالا جايی ترجمشو نخونده بودم...مرســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

مرتیا

این شاعره چرا هی به خودش بد و بیراه گفته؟ زن مجنون.. زن نادان...... ای بابا........

zimmer

نمي دونم چرا اين منو ياد Love Sick انداخت ....

مايلا

منم ياد mad girl's love song از شعراي سيلويا پلات ميندازه. اون كه تو گفتي از ليريك هاي باب ديلانه؟؟؟

me

سلام من فرزند انسان هستم.متن قشنكي رو انتخاب كردين.دو بار خوندمش.الان هم يه كتاب از شعراى معاصر عرب تو دستمه.بايد اعتراف كرد كه از ما جلو تر هستن . ازاد و راحت حرفاشون رو مي زنن.به هر حال از اشنايي با شما خوشوقتم.موفق باشين

راسُوی

:)) فکر کنم شعر تنها چیزی باشه که جلو عقب نداره! یا لااقل جلو و عقبش با هم فرقی ندارن!

zimmer

راسو جان مطمئني كه تنها چيزه؟؟؟!!!