به دستام نگاه ميکنم. صدای يه موتورسيکلت شنيده ميشه و يه مرد که از روی سرخوشی زده زير آواز. حالا ديگه هيچ صدايی نيست . هيچ صدای نزديکی نيست. ماشينها که دورتر دارن ميگذرن و صدای پارس سگها. چرا...صدای ساعت هم هست و قلبش که ميتپه. اما عجيبه. توی سرم هيچ صدايی نيست. هيچی.  به دستام نگاه ميکنم.

/ 4 نظر / 2 بازدید
مرتیا

من که این روزا از خستگی و گرسنگی هیچی نمیشنوم... دستم رو هم بعضی وقتا نمیتونم نگاه کنم... چشمام سیاهی میره... سرم گیج میره... همه چیز می چرخه.......

David

سلام مايلا. کاش دستی بود که می شد به آن نگاه کرد و چيزی شنيد.اما ديگر نه دستی است نه صدايی و نه گوشی که بشنود.

عليرضا

سلام مايلا.مرسی که سر زدی.خوب اين قطعه قشنگ است و يک راز ي را با خودش دارد. اما پيشنهاد می دهم که يک خورده از زبان "روايی" يا محاوره اي فاصله بگيري. مثلا "دستام".بهتره بشود "دستهايم".يا "ميشه" نه "مي شود"و...بازهم ممنون ..مايلا/

راس و

هوم! آره من هم موافقم! اصلا بهتره به دستام دستهايم هم نگی بلکه بگی عضو خاصی از بدنم. بعد ته جمله بگی «و دوباره عضو مذکور رو رويت می کنم»