مايلا

 

دلم براش تنگ شده! برای اون روزاش توی ده. يه معلم مدرسه که برای خدمت افتاده بود يه جای سرد و متفاوت. آدمايی که زبونشون فرق داشت و رسومشون هم. برای اون موقع که با بچه هايی که توی اون همه برف زندگی ميکردند و نمی دونستند برف چيه،‌‌ آدم برفی درست کرد. اون روز که همه ی بچه های کلاسهای ديگه هم از پنجره به آدم برفی کلاس اول راهنمايی نگاه می کردن. آصلن کی سابقه داشت که برای زنگ ورزش بچه ها بيان توی حياط، اون هم اونجا که از اوايل آذر تا اواخر ارديبهشت همه جا برف بود و يخ.

برای اون روزاش توی خوابگاه. اون ديوونه بازيهاش. اکواريوم نگه داشتنش توی اون اطاق فسقلی. به جای کلاس رفتن به حافظيه رفتن، به سينما رفتن، با بچه ها توی کوچه باغها ول شدن و عکس گرفتن. اون همه راه رو کوبیدن و اومدن به تهرون، توی صف فيلمهای جشنواره ايستادن توی سرما. فقط برای ديدن فيلمهای تارکوفسکی و پاراجانوف.  

برای ديوونه وار کتاب خوندنهاش، برای طراحياش روی کاغذ، روی ديوار اطاق، روی اون مقوای گنده ای که به شکل يه ماهي گنده بريده بودن و به ديوار زده بودن تا هر کس هر چی دوست داره روش بنويسه.

برای هميشه عاشق بودنهاش...

+   مايلا ; ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٥
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir