مايلا

 

به دستام نگاه ميکنم. صدای يه موتورسيکلت شنيده ميشه و يه مرد که از روی سرخوشی زده زير آواز. حالا ديگه هيچ صدايی نيست . هيچ صدای نزديکی نيست. ماشينها که دورتر دارن ميگذرن و صدای پارس سگها. چرا...صدای ساعت هم هست و قلبش که ميتپه. اما عجيبه. توی سرم هيچ صدايی نيست. هيچی.  به دستام نگاه ميکنم.

+   مايلا ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۱۸
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir