مايلا

 

بعضی وقتا اين ادبيات چی ها کفرم رو در می يارن. مثلن وقتی به شازده کوچولو فکر می کنم  و اون دوست گنده اش و حرفايی که موقع خداحافظی به هم ميزنن...آره خيلی قشنگه ولی آخه خوب که چی؟ آدم وقتی دوستش ميره، ميره ديگه! حالا هر چی که به آسمون نگا کنی و هر چی که فک کنی که دوستت يه جای خيلی خوبيه، يه جايی که خيلی بهتره و بهش خوش ميگذره و ...خوب... آره خوبه...ولی چيزی عوض نميشه...تو ديگه دوستت رو کنار خودت نداری.

آخه وقتی که آدما از هم دور ميشن، حتی اگه خيلی هم همديگه رو دوس داشته باشن و اگه خيلی خاطرات خوبی هم از هم داشته باشن و حتی اگه به هم فکر هم بکنن و برای هم email هم بزنن و عکس هم بفرسن...باز هم اوضاع درست  مثه اون  قضيه ی جداشدن خشکی ها از هم ميمونه. ميدونين که؟ قاره هايی که از هم جدا شدن و مخلوقات هر کدوم از اون قاره ها، جدای از بقيه ی همه ی اون مخلوقات ديگه ای که از ريشه ی اونان ولی توی يه قاره ی ديگه افتادن، تکامل پيدا ميکنن و ميشن يه موجودات کاملن(حالا نه خيلی هم کاملن!) متفاوت. پوف...

فرهنگا آدما رو بالاخره از هم جدا ميکنن و چيزايی که هرروز ميبينن و فکرايی که ميکنن و حتی خوابايی که اون سر دنيا ميبينن.

دلم برای دوستم خيلی تنگ ميشه.

+   مايلا ; ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir