مايلا

"Rear Window"

پنجره. می تونم سرم رو کمی خم کنم و از ورای شيشه پنجره زمين پشت مدرسه رو ببينم. يه زمين وسيع که از علفهای سبز پوشيده شده، يه طرفش چند رديف درخت کاج و سرو ديده ميشه، يه قسمتش رو هم، به اندازه پونصد متر، درخت انگور کاشتند و روبروی اين موها هم يه استخر قديمی هست که آب و رنگ سابقش  رو از دست داده و جا به جا ديواره هاش شکسته. کوچه هم اين پايين پيداست و يه ميله و حلقه ی بسکتبال که بچه های محل روزای تعطيل دور و برش جمع میشن. اگه مستقيم روبروم رو نگاه کنم کوهها رو هم ميبينم. اين پنجره ی محبوب منه. يه پنجره ی ديگه هم دارم که ميتونم ازش يه قسمتی از بزرگراه رو ببينم با رديف درختای اقاقيای کوتاه وسطش و برج ميلاد رو.  و اگه هوا پاک باشه و مه و ابر نباشه حتی نوک دماوند رو. يه دونه پنجره هم به سمت جنوب دارم. از اين پنجره، بيشتر هواپيماها رو نگاه می کنم و ميتونم تا وقتی که روی زمين ميشينن اونا رو دنبال کنم.   بدون پنجره زندگی بايد خيلی سخت باشه، مثه بودن توی انفرادی. می دونين، گاهی فکر می کنم که حتی خود اين واژه هم تا چه حد ميتونه تخيل ادم رو تحريک کنه... «پنجره»... برای من پنجره ی رو به کوچه مثه يه پناهگاه ميمونه. وقتی خيلی عصبانی هستم يا بی حوصله، ميام روبروی پنجره و زل ميزنم به کوچه، به زمين پشت مدرسه، به بچه ها و بزرگای توی کوچه.

و شبها، نقطه های نورانی،اونهايی که مثه تو بيدارن و پنجره هايی که ازش نور به بيرون ميتابه. به نشانه زندگی.  

بعضی وقتا هم دلم ميخواد يه پنجره هم به درون خودم می داشتم. يه پنجره که هر وقت اراده ميکردم ميتونستم از اون به خودم يه نگاهی بندازم و ببينم که چی می خوام، واقعا چی هستم. می تونستم خودم رو از بالا نگاه کنم، مثه وقتی که يه رمان می خونيم...

 

+   مايلا ; ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٢/۱۱
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir