مايلا

 

زود باش! زود باش! الان دير ميشه. مگه صدای ماشينا و هياهوی آدما رو نمی شنوی؟ وای  چه زود شروع کردن. چه خواب قشنگی بود. چقدر اولش غصه خوردم، چقدر دلم شکسته بود از دستت ولی آخرای خوابم همه چيز خيلی قشنگ بود و  من سرم رو گذاشته بودم روی سينه ات و تو مو هام رو نوازش می کردی...و اينقدر سبک بودم و اينقدر کوچولو شده بودم ...و تو مو هام رو نوازش می کردی و همه جا بوی گلای وحشی پيچيده بود...اف...هوا که هنوز روشن نشده  پس چرا همه اينقد عجله دارن؟  اين حوله ی لعنتی کجاس؟ اه...برای اولين بار همون جاييه که بايد باشه. چقد سرده... چقد سرده... زود باش، آب سرده  آب سرده...مامان ميگه «تو مثه سنجاقک تهتو می زنی تو آب و ميای بيرون...گربه شور...» . نه...آلان که اصلا نمی تونم از زير آب در بيام، چون آب گرم شده و بيرون از دوش هوا خيلی سرده، اين سنجاقک خانم هم بالاش خيس شدن و هم شاخکاش...اين زير ديگه صدای ماشينا رو هم نميشنوم. صدای آب همه گوشمو پر کرده. پيازامو هنوز نکاشتم. اگه ديرتر بشه ديگه شايد برای عيد گل ندن. حيف...می خواستم ببينم سنبله گلش مثه پارسال ميشه يا نه و لاله ها و پيازايی که برام اوردی چه گلی ميدن و نرگسا...نرگسا...چقدر نرگسا وقتی توی باغچه در می يومدن، وقتی که هنوز بقيه باغچه کاملا بيدار نشده بود، قشنگ بودن. و اولين غنچه ای که می خواست باز بشه از خودم ميپرسيدم که گلش چه رنگييه...زرد زرد يا از اونايی که وسطش ليموييه و گلبرگاش زرد. همون موقع بود که ياسمن بنفش هم غنچه داده بود ديگه و من چقدر عاشق ياسمن  بنفشم و عطرش. اون موقعم  که توی خوابگاه بودم و برای رسيدن به شماره ۹ بايد يا از بين درختای نارنج  رد ميشدم يا از جلوی ساختمون شماره ۱۰، من هميشه مسير دوم رو انتخاب می کردم چون درختای ياسمن درست قبل ازشماره ۱۰ بودن ...البته اين فقط مربوط به اول بهار بود وگرنه بعد که گلای ياسمن تموم ميشدن بهترين مسير از بين درختای نارنج بود که يا گل داشتن و يا نارنج و معمولا هم زيرشون گلای وحشی در اومده بودن که چند شاخه اش رو ميشد برای مدتی توی آب,  روی کتابخونه نگه داشت...وای خدای من...تا کجا رفتم. بيرون ! بيرون ! يالا...چقد دير شد.‌صدای ماشينا چقد بيشتر شده. چه بخار آبی! دلم ميخواد با انگشتام روی آينه يه چيزی بکشم...اووووووومممم...بچه ها فوری چشم چشم دو ابرو ميکشن ولی من دوس دارم بنويسم: د  لم  برااا  ت  تنگگگ شددده......چقد دلم گرفت يه دفه. روی حروفی که روی آينه کشيدم رو دوباره داره بخار می گيره. بوی نعنای خميردندون و خنک شدن دهنم رو دوس دارم ولی بايد عجله کنم. تی شرت مشکی؟ آبی؟ نه همون مشکی...يه کم گرمتره و با شلوار مشکی هم يه جور خاصيه...شايد...بسه  بسه   دير شد.  پرده ها کنار...چراغا خاموش. آآ...کرم يادت نره...آينه ی اينجا بدتر از توی حمومه. يه آدم ورم کرده از اون تو بهم زل زده. چقد هم بد اخلاقه و انگار خيلی عجله داره..آخه همه ی عضلات صورتش منقبضه و دندوناش رو هم داره رم هم فشار ميده. آه...اون عکس گوشه آينه...يه لبخند...يه لبخند که خيلی هم معلوم نيس که   لبخند هست يا نيست. چرا توی اين عکس سرت رو انداختی پايين؟ انگار يه چيز خيلی جالبی توی دستته که داری بهش نگاه می کنی. يا اينکه فقط برای اينکه به من نگاه نکنی سرت رو انداختی پايين؟ شايد هم مثه هميشه که وقتی باهات حرف ميزنم گوش ميدی ولی کمتر تو چشمام نگاه می کنی، توی عکس هم ...چقد دلم ... از پشت يه پرده اشک همه خطوط چهره ات موج بر می داره اما با چکيدن اولين قطره دوباره آروم ميگيره. توی گوشام صدای دريا می پيچه...خوب نه کاملا صدای دريا...مثه وقتی که بچه ای و گوشتو می چسبونی به يکی از اون صدفايی که ميگن از توش صدای دريا مياد. زانوهام می لرزه. يه چيزی توی...توی گلوم گير کرده. نمی تونم قورتش بدم. بايد بشينم روی تخت. مثه وقتايی شدم که تو حرفمو باور نمی کنی  و معلوم نيست که لبخند ميزنی يا نه. و توی چشمام نگاه نمی کنی. شايدم ميدونی که توشون پر از اشکه و مخصوصا نگاه نمی کنی. ديگه نمی تونم.......حتما الان  ديگه نميشه فهميد روی آينه حموم چی نوشته....

+   مايلا ; ۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/۱٠
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir