مايلا

Expressionism

پشت ميز، روبروی مونيتور نشستم و به اين صفحه سفيد نگاه می كنم. نه، درست تر اينه كه فقط بهش فكر می كنم و سعی می كنم نا ديده بگيرمش. صدای همكارای دفتر، به صورت يه هام مبهم، بعضی هاش، و بعضی هاش هم كمی واضح تر به گوش می رسه. بايد دقت كرد تا متوجه حرفا شد. من تر جيح می دم دقت نكنم. موضوع صحبتها رو تقريبا می شه حدس زد. يكی محكم روی صفحه كليد می زنه، صدای تلفن دفتر كناری به گوش می رسه. صدای ورق زدن صفحات كاغذ. صدای بوق ماشينای توی خيابون. ميتونم چشمامو ببندم و همه رو ناديده بگيرم. می تونم به صدای موزيك مورد علاقه ام فكر كنم و فقط صدای اونو بشنوم. می تونم همه رو نا ديده بگيرم. اما هميشه، يه حسی مياد و می شينه اون روبروم. يه چيزي، يه فكري، می شينه اون روبرو و زل ميزنه تو صورتم. در كمال پررويي. چشم از من بر نميداره. هر كاری می كنم نميتونم وجودشو ناديده بگيرم. مخصوصا ميخواد خودشو به رخم بكشه. صدای موزيك رو توی ذهنم بلند تر می كنم. مثلا اشتراوس، موزيك ميچرخه و ميچرخه. كنده ميشم از زمين و با موسيقی ميچرخم. با اين حال ميدونم كه اون هنوز اونجاس. اونجا نشسته و با وقاحت به من خيره شده. اون احساس. يه احساس كه مثه چسب به پس كله ام چسبيده و رهام نمی كنه. مثه يه جور غمه. غم. هر وقت كه مجبور ميشم وجودشو قبول كنم يه تصوير می ياد تو كله ام. تصوير يه بازيگر. يه بازيگر كه صورتشو رنگ كرده و داره رنگا رو، بعد از نمايش از صورتش پاك ميكنه. فكر ميكنم كه اون بازيگر هستم و حالا اگه اين دستمال رو بكشم رو صورتم ميتونم اون حس رو از چهره ام پاك كنم. يك، دو، سه...و تموم. رنگا پاك ميشن و ديگه اون اونجا نيست... فقط اگه ميشد ...

 

+   مايلا ; ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/۱۳
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir